Saturday, January 15, 2005

از نقطه ی ابتدا

یک روز یک اسب دموکرات و یثک رسانه ی روشنفکر در جایی دورتر از خانه ی خودشان، شاید خیلی دورتر از جایی که بتوانند بازی جالبی را شروع کنند با هم همبازی های تازه یی را جمع آوری می کردند. در نقدی تازه و در فکری کوتاه و جهنمی غیر واقعی با هم در افتادند. آن ها حتا به این موضوع فکر نکردند که آیا ما می توانیم و توانایی رو به رو شدن با روباه و دم اش را داریم یا چگونه به فکر احمقانه ی خودمان و تاثیر غیر هم گون ناشناخته ی بازاریابی و پول درآوردن و محکم با سر به دیوار کوبیدن دوستان مان وابسته شده ایم. آن ها آن قدر از خانه دور شده بودند که هیچ گاه نتوانستند به خانه بازگردند. اما بحث بر روی کلماتی ست به یک جوجه ی تازه از تخم درآمده که هنوز چگونگی قدم بر داشتن بر روی سبزه های تازه که حتا رنگ اش را تشخیص نمی دهد، چه رسد که به فکر پرواز بیفتد، بیان می کند.
او یک جوجه مرغ بود. او تا آخر عمرش حتا لحظه یی پرواز نخواهد کرد. محکم به دیوار بر خورد می کند و مثل خلط به دهان خودش پرتاب خواهد شد. این جا زمان کارخانه جات ماشینی ست. این زبان زبان فراموش شده یی ست که یک پشمک خورده نشده می خواهد زنده کند. هی... ! سرما خورده یی؟....... یا چشم هایت بر اثر مشت بزرگترها قرمز شده؟ ....... مامان! .... نمی دانم چه چیزی باعث شده که یک قلک بدون شماره ی کمیته ی امداد سعی کند خودش را در بین کاتالیزورهای قدی مطرح کند. با یک بازی مسخره که هر کسی که دو خط از ترجمه ی کتاب های اش را خوانده باشد می داند که او هیچ گاه پرواز نخواهد کرد. او دست و پا می زند و گردن اش زیر هجاهای ساده ی بابک های خیالاتی له می شود. او خیلی از خانه دور شده، هیچ گاه نخواهد توانست به خانه باز گزدد.

لیلا صادقی